مطالب زیر قسمت های کوچکی از دست نوشته های من تو دوره ی آموزشیه خدمته:
..اینجا از هر فرصت کوچکی برای خندیدن استفاده می کنیم, روحیه ی همه ی افراد گروهان ما خوب است و این را مدیون فرمانده ی خوب ماست که به راحتی ما را درک می کند.
...امروز روی یکی از ستون های نماز خانه متوجه این عبارت شدم : نوری ریکا ....
... اینجا اتفاقات عجیب و غریب زیاد می افتد که شاید برای خیلی ها زیاد باور کردنی نباشد, مثلا همین الان ساعت 8:50 شب هست و یه سری از بچه ها دارن با اسلحه کلاشینکف تو آسایشگاه تمرین تیر اندازی می کنند, چه سر و صدایی هم راه انداختن اینجا...
...امروز روز سیزدهمه, برف شدیدی اومده بود, امروز غروب هم شیطونیمون کار دستمون داد و به دستور فرمانده مشغول پارو زدن برف های محوطه شدیم,اما موقع پارو کردن برفها هم از بازی و شیطونی دست بر نداشتیم ...
... بعد پارو کردن برفها رفتیم کافی میکس گرفتیم , خوردن کافی میکس داغ اونم در حین قدم زدن تو برفها خیلی لذت بخشه....
... امرز کلا روز زیاد خوبی نبود, خدمته دبگه,سختی های خودشو داره...
.. امروز یکسری از بچه ها مرخصی گرفتن, محوطه خیلی خلوته,الان هم بیرون آسایشگاه رو صندلی نشستم و به منظره کوه سبلان نگاه می کنم,تا فردا شب تقریبا بیکارم و کار خاصی ندارم ....
... یه عده هم دارن اسم و فامیل بازی می کنند,یکی هم داره یه شعری زمزمه می کنه:
دارم از این شهر میرم با کوله بار خاطره دل من هر جا بره ولی بازم مسافره
یکی هم الان پرتغال آورده با هم بخوریم, دستش طلا ......
..... یکی از هم خدمتی هامون هم مسئولتلفن هست, اگه کسی باهامون کار داشته باشه و ما نباشیم , وقتی که ما رو دید میگه که : یه Missed Call داشتی!! امشب بهش گفتم عزیز Missed Call داشتم ؟ میگه : نه ولی 2 تا اس ام اس داری, یه ایمیل جدید هم دای , یکی هم رو دیوار فیس بوکت یه چیزی فرستاده!!....
..... به ما گفتن 2 روز دیگه به ما مرخصی میدن! از خوشحالی بال در آوردیم!!اینقدر همه خوشحالیم که من به شخصه چیزی برای نوشتن ندارم!!
و اکنون
امروز صبح ساعت 6 صبح رسیدم ایزدشهر, همه جا تقریبا تاریکه , ایزدشهر ساکت و آرومه, مثل دل من , آخ که چه قدر دلم واسه اتاقم تنگ شده ,
همون دم صبحی متوجه یه کبوتر تو قفس داخل حیاط شدم, بعد که قضیشو پرسیدم دیدم ظاهرا کبوتره نمی تونسته پرواز کنه, تو حیاط ما بوده و داداشم هم گذاشتتش تواین قفس تا هر وقت که تونست پرواز کنه از اینجا بره,
شاید تشبیه بی ربطی نباشه که این کبوترو به خودم تشبیه کنم. باید یه فکری واسش بکنم, نمیخوام اینجا تنها باشه, احتمالا می دمش به یکی که کبوتر داشته باشه