درباره نویسنده
یه مسعود!
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • اینجا تهران....
  • آخرین دست نوشته از نوع آموزشی
  • دست نوشته های خدمتیم
  • وصیت نامه ی آنلاین بنویسید
  • الکامپ 90 - 20 و 21 آذر
  • گل های باغچه
  • نمایشگاه بین المللی رسانه های دیجیتال
  • بازنشستگی
  • امشب هم یه شبی بود مثل شب های دیگه
  • آهسته آهسته میروم
  • اجرای 50 ضربه شلاق....
  • چتر
  • فعالیت دوباره ی انجمن وبلاگ نویسان
  • میتو و دوستاش :D
  • رک و راست !
  • اسیر نفس
  • مغرور
  • افکت نمایش سایز بزرگتر عکس
  • از روی دوش آدمها می خوای بری تا به کجا؟
  • قالب وبلاگ ماه مبارک رمضان
  • نور و تاریکی
  • تفریحات سالم . . . :D
  • درود
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
دوستان من
  • جهنم افکار
  • ایزدشهر
  • یاس تم - قالب وبلاگ
  • راهی به نام زندگی
  • آسمان چرخدار
  • نگار
  • کافه بلاگ
  • دست نوشته های فروهر
  • جیرجیرک خالی
  • free Online Wills
  • وصیت نامه ی آنلاین
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



M@soud

M@soud

انجمن وبلاگ نویسان

نام کاربری:
کلمه عبور :

گاه نوشت های یه مسعود!
زندگی ساده تر از اونه که جدی گرفته بشه
اینجا تهران....
نویسنده: مسعود بینایی - شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱

28 روزه که تو تهرانم و امروز یهو زد به سرم که بیام از یه کافی نتی آنلاین بشم‘

تو این 28 روز به اندازه چند ماه فقط خاطره برای گفتن دارم!!!!!نیشخند

با آدم هایی بر خورد می کنم که اصلا فکر نمی کردم تو قرن 21 هم چنین آدم هایی با چنین طرز فکر هایی پیدا بشه!!! ولی خوب نمیشه کاریش کرد

چند روزی تو ماشین گشت بودم، بعدش با صلاحیت هایی که از من دیدن وارد بخش اداری شدم نیشخند الان اینجا یه کم بیشتر از یه سرباز عادی محسوب میشم، به جز یه نفر تقریبا با همه همکارا رابطه خوبی دارم ولی فکر نمی کنم زیاد اینجا موندگار بشم، چون قراره دوباره تقسیم بشیم.

امروز هم رئیس اومد خودش 12 ساعت بهم مرخصی داد و گفت امروز رو برو یه کم استراحت کن، از سینما گرفته تا کافی نت، خلاصه خودمو مشغول می کنم،

خیلی چیز ها هم هست که واسه گفتن دارم ولی فعلا وقتش نیست، باید برم از این وقت آزاد به خوبی استفاده کنم ! لبخند

نظرات ()



آخرین دست نوشته از نوع آموزشی
نویسنده: مسعود بینایی - سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠

دارم به دفترچه خاطرات مینیمالم نگاه می کنم, دنبال چند خطی هستم که گلچین کنم و اینجا بنویسم ولی  دلم نمیاد یکی رو بگم یکی رو نگم,از  خاطرات روزی که رفتیم اردوگاه گرفته تا مراسم و جشن های شبانه ی بعد از خاموشی, خیلی مطالب برای نوشتن دارم ولی فقط می خوام از روز آخر بگم

دیروز روز آخر بود,قرار بود تا ساعت 4 برای همیشه از مشگین شهر بریم, هیچ کدوممون نمی تونستیم خوشحالی ترخیصی و دیدن دوباره ی خانوادهامونو پنهان کنیم ولی از طرفی حس اینکه از هم جدا می شدیم همه رو عذاب می داد,این حس دوری و جدا شدن تو ساعت آخر به اوج خودش رسیده بود, باورش سخت بود که قراره از هم جدا بشیم, تو چشمای خیلی از بچه ها اشک ها رو می شد دید, همه از هم حلالیت می طلبیدن حتی فرماندهانمون!

باور کنید خیلی سخت بود, دو ماه زمان کمی نبود, برای ما که هر لحظه کنار هم بودیم و از هم جدا نشدیم, ما ها مثل یه خانواده بودیم,خانوادهای که با هم خنیدیدن و با هم ناراحت شدن, با هم تلاش کردند و با هم پیروز شدند, خانواده ای که خیلی ها تو پادگان حسرت اینو می خوردند که عضوی از اون باشند, عضوی از بچه های گروهان سلمان!!

الان روی میزم عکس ها پخش شده, همین طور که تایپ می کنم به بعضی هاشون نگاه می کنم,

بعضی وقتها نمیشه یه حس رو تایپ کرد , تو دنیای 0 و 1 ها جا نمیشه, فقط در همین حد می تونم بگم حس می کنم یه تغییرات با زاویه ی شدید توی دوران آموزشی در من ایجاد شده,

یکیاز بچه های گروهان صدای خیلی خیلی خوبی داشت, ترانه های زیادی می خوند ولی هیچ کدومشون شعر سلام آخر خواجه امیری نمی شد, مخصوصا آخرین شبی که دورهم بودیم:

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته
......

 

نظرات ()



دست نوشته های خدمتیم
نویسنده: مسعود بینایی - جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠

مطالب زیر قسمت های کوچکی از دست نوشته های من تو دوره ی آموزشیه خدمته:

..اینجا از هر فرصت کوچکی برای خندیدن استفاده می کنیم, روحیه ی همه ی افراد گروهان ما خوب است و این را مدیون فرمانده ی خوب ماست  که به راحتی ما را درک می کند.


...امروز روی یکی از ستون های نماز خانه متوجه این عبارت شدم : نوری ریکا ....

... اینجا اتفاقات عجیب و غریب زیاد می افتد که شاید برای خیلی ها زیاد باور کردنی نباشد, مثلا همین الان ساعت 8:50 شب هست و یه سری از بچه ها دارن با اسلحه کلاشینکف تو آسایشگاه تمرین تیر اندازی می کنند, چه سر و صدایی هم راه انداختن اینجا...

...امروز روز سیزدهمه, برف شدیدی اومده بود, امروز غروب هم شیطونیمون کار دستمون داد و به دستور فرمانده مشغول پارو زدن برف های محوطه شدیم,اما موقع پارو کردن برفها هم از بازی و شیطونی دست بر نداشتیم ...

... بعد پارو کردن برفها رفتیم کافی میکس گرفتیم , خوردن کافی میکس داغ اونم در حین قدم زدن تو برفها خیلی لذت بخشه....

...  امرز کلا روز زیاد خوبی نبود, خدمته دبگه,سختی های خودشو داره...

.. امروز یکسری از بچه ها مرخصی گرفتن, محوطه خیلی خلوته,الان هم بیرون آسایشگاه رو صندلی نشستم و به منظره کوه سبلان نگاه می کنم,تا فردا شب تقریبا بیکارم و کار خاصی ندارم ....

... یه عده هم دارن اسم و فامیل بازی می کنند,یکی هم داره یه شعری زمزمه می کنه:
دارم از این شهر میرم با کوله بار خاطره                   دل من هر جا بره ولی بازم مسافره

یکی هم الان پرتغال آورده با هم بخوریم, دستش طلا ......

..... یکی از هم خدمتی هامون هم مسئولتلفن هست, اگه کسی باهامون کار داشته باشه و ما نباشیم  , وقتی که ما رو دید میگه که : یه Missed Call  داشتی!! امشب بهش گفتم عزیز Missed Call  داشتم ؟ میگه : نه ولی 2 تا اس ام اس داری, یه ایمیل جدید هم دای , یکی هم رو دیوار فیس بوکت یه چیزی فرستاده!!....

..... به ما گفتن 2 روز دیگه به ما مرخصی میدن! از خوشحالی بال در آوردیم!!اینقدر همه خوشحالیم که من به شخصه چیزی برای نوشتن ندارم!!

و اکنون 

امروز صبح ساعت 6 صبح رسیدم ایزدشهر, همه جا تقریبا تاریکه , ایزدشهر ساکت و آرومه, مثل دل من , آخ که چه قدر دلم واسه اتاقم تنگ شده ,
همون دم صبحی متوجه یه کبوتر تو قفس داخل حیاط شدم, بعد که قضیشو پرسیدم دیدم  ظاهرا کبوتره نمی تونسته پرواز کنه, تو حیاط ما بوده و داداشم هم گذاشتتش تواین قفس تا هر وقت که تونست پرواز کنه از اینجا بره,

شاید تشبیه بی ربطی نباشه که این کبوترو به خودم تشبیه کنم. باید یه فکری واسش بکنم, نمیخوام اینجا تنها باشه, احتمالا می دمش به یکی که کبوتر داشته باشه

نظرات ()



وصیت نامه ی آنلاین بنویسید
نویسنده: مسعود بینایی - شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠

همه ی ما انسان ها کم و بیش به مرگ فکر کرده ایم,شاید به همین دلیل است که خیلی ها دوست دارند قبل از مرگشان یک وصیت نامه داشته باشند,از قدیم گفته اند وصیتنامه مرگ نمی آورد! با یک وصیتنامه می توان حرف های ناگفته را گفت حتی بعد از مرگ.

اما در دنیای مجازی چه اتفاقی خواهد افتاد؟؟ دوستان مجازی چگونه از فوت ما آگاه خواهند شد؟؟ چگونه آخرین حرف های خودمان را به گوششان برسانیم؟ چه بلایی بر سر ایمیل ها و صفحات جوامع مجازی ما می آید؟؟

7Wills سایتی است که به ما این امکان رامی دهد به صورت آنلاین وصیت نامه بنویسیم! در این سایت می توانید حد اکثر 7 وصیت نامه بنویسیم و برای هر وصیت نامه حد اکثر  7 مخاطب(ایمیل) که طول هر وصیت نامه می تواند تا 1007 کارکتر باشد!

از جمله ویژگی های این سایت دو زبانه بودن(فارسی-انگلیسی) آن است.

شاید برای شما سوالی پیش بیایید که این سایت چگونه فوت ما را تشخیص می دهد ؟؟ سیستم کار این سایت بدین صورت است که بعد از اینکه اولین وصیت نامه ی خود را نوشتید یک تاریخ انقضا (95 روز آینده) را نمایش می دهد و به صورت روازنه شمارش معکوس آن ادامه می یابد و زمانی که تاریخ به پایان رسید وصیتنامه ها ارسال می شوند,

از طرفی کاربر باید قبل از اتمام این مهلت آن را تمدید کنید, کاربر می تواند بر روی عکس مقابل در پنل کاربری خود کلیک کند که تا 90 روز آینده دوباره تمدید شود و یا به صورت دستی یک تاریخ انقضا مشخص کند, این تاریخ میتواند یک ماه , چند ماه و حتی چندین سال بعد باشد.

یکی از نکات هائز اهمیت رایگان بودن خدمات این سایت می باشد!

 

این سایت از طریق آدرس زیر در دسترس می باشد:

http://7Wills.com

 

نظرات ()



الکامپ 90 - 20 و 21 آذر
نویسنده: مسعود بینایی - سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠

نمایشگاه بین المللی الکامپ 90

Masoud & Eni

نظرات ()



گل های باغچه
نویسنده: مسعود بینایی - جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠

چه تصادفی تو رو می بینم , اتفاقا همین روزها یه کم غمگینم

پیر شدی مثل من یا چشم های من پیره , راستی می دونی خونه ازت دلگیره؟

تو که عمری درس معرفت بهم می دادی, تو روزهای جدایی یاد من افتادی

باغچه ی پر از گل حیاطمونو یادته ؟ جمله ی همیشه عاشقم بمونو یادته؟

-------------------

یادمه این آخر ها چشمها ی تو تر می شد, غنچه های باغچه روز به روز کمتر می شد

شب به شب کار تو گریه بود و شب بیداری , من حس می کردم یه حرفی توی چشمات داری

من می دونم گل های باغچمون چی میشد, می دونم چشم های تو قسمت کی می شد

گفتنش سخته ولی به من خیانت کردی , با گلهای باغچمون به دستهاش عادت کردی

(آهنگ گل های باغچه - گروه 0111 -از کار های خوب اشکان و بهرام خان)

لینک دانلود آهنگ

نظرات ()



نمایشگاه بین المللی رسانه های دیجیتال
نویسنده: مسعود بینایی - سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠

امروز(19 مهر 1390) رفته بودم مصلی امام  خمینی تهران برای بازدید از نمایشگاه بین المللی رسانه های دیجیتال!

البته من تنها نبودم و دوستان خوبم هم حضور داشتند, خوشحالم که باز هم تونستیم دور هم جمع بشیم :D

 

(غرفه ی سه نسل www.3nasl.com)

(غرفه ی پرشین بلاگ www.Persianblog.ir )

 

(یادم نیست کدوم غرفه بود  :) )

 

نظرات ()



بازنشستگی
نویسنده: مسعود بینایی - یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠

کم کم دارم احساس بازنشستگی می کنم,اوه

دیگه هیچ کاری تو اینترنت ندارم , سایت یاس تم و انجمن وبلاگ نویسان هم دادم به یکی دیگه (تغییر مالکیت) ،به یکی که شاید بیشتر از من وقت داشته باشه و بتونه بهتر از من تو سایت خدمات بده,

یه سری کارهای زیر زمینی هم داشتیم که کلا تعطیلش کردم نیشخند

حتی میتو هم همین روز ها از پیشم میره ناراحت

خلاصه خودم رو آماده می کنم که وقتی به خدمت مقدس سر بازی می رم دیگه به هیچی فکر نکنم !

امروز واسه کار های فارغ التحصیلی رفتم سری به دانشگاه زدم! در کمال ناباوری دیدم بعضی از این کلاس ها تشکیل شده!تعجب

آخه یکی نیست به این دانشجو های ورودی جدید بگه : دانشجو واسه خودش حرمت داره! ما از آبان ماه می رفتیم سر کلاس, شما با این کار ها حرمت دانشجویی رو زیر سوال می برید!! :)

خلاصه, یه چند تا امضا مونده که فکر کنم هفته ی بعدی دوباره باید برم دانشگاه !

راستی, عارفه کوچولوی ما از امسال رفته کلاس اول تشویق

دوران ابتدایی هم واسه خودش دورانی بود, یکی از ترس ها و استرس های همیشگیم این بود که معلم می گفت دفتر های مشقتون رو میز !!نیشخند مشق نمی نوشتیم که آخرش شدیم این!

فعلا بای

نظرات ()



امشب هم یه شبی بود مثل شب های دیگه
نویسنده: مسعود بینایی - جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠

از دست نوشته های قدیمی:

... امشب هم یه شبی بود مثل شب های دیگه

رو یه تیکه سنگ نشستم و به دریا زل زدم,آره, همه چیزعادی بود, مثل همیشه,من , یاد اون , سکوت و نم اشکها.

دیگه از این شب های عادی خسته شدم, تو دلم می گم خدایا,حالا دیگه وقتشه از خواب بیدار بشم, چشمامو بستم و آروم آروم باز کردم, نه فایده ای نداشت! نتونستماز خواب بیدار بشم, نمی دونم چی شد که یهو فکر کردم شاید اصلا خواب نیستم!

شاید این یه حقیقته که اون دیگه کنارم نیست, شاید اون همه خاطرات تلخ و شیرینمون رو واقعا فراموش کرده,شاید دیگه من براش مهم نیستم و شاید ...

یه لبخند تلخی زدم و گفتم نه! امکان نداره , مطمئنم اینها همش خوابه, مطمئنم یه روز از خواب پا میشم و به خوابی که دیدم می خندم,

(زمستان 1389)

نظرات ()



آهسته آهسته میروم
نویسنده: مسعود بینایی - شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠

میگن لذتی که تو فارع التحصیلی دانشگاه هست هیچ جا نیستنیشخند

حالا هم که فارغ التحصیل شدم باید خودمو آماده کنم برای خدمت مقدس سربازی!ناراحت

با یکی صحبت کردم که وقتی من می رم خدمت "میتو" رو بدم بهش نگهش داره, خیلی دلم براش تنگ میشه, انصافا سگ شیطونیه,

سایت هامم که گذاشتم برای فروش, می خوام به صورت رسمی از عرصه ی نت خداحافظی کنم, با اینکه یکی دو ماهی هنوز وقت دارم ولی بدجور ریختم به هم! چی میشد اگه خدمت اجباری نبود! 2 سال از زندگیم, از جوونیم هدر میره واسه هیچ و پوچ!

همه ی لذت فارغ التحصیلیمو کوفتم کردهمنتظر

آهسته آهسته آماده میشم که برم....

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »